X
تبلیغات
فقط فرشته‌ها بال دارند

فقط فرشته‌ها بال دارند

روزنوشت‌های امیر قادری و دوستان

سال نو، دوران تازه و سفر خانه خدا

۲۴ فروردین ۱۳۹۳

تجربه سفر حج و کارآگاه واقعی HBO

امیر قادری

بعد دو هفته بیست روز دوباره دارم این ستون را می‌نویسم و چالش اصلی این است که میان تجربه‌های این چند وقت، کدام‌شان را برای در میان گذاشتن با شما انتخاب کنم. یکی‌اش می‌تواند سفر حج‌ای باشد که این روزها همراه پدر و مادر و برادرها و باقی خانواده رفتیم. درباره‌اش در قالب سفرنامه این روزها می‌نویسم، اما نکته‌ای که به نظرم جای گفتن‌اش این جاست و می‌شود به‌اش پرداخت، مقایسه‌اش هست با سفر حج چند سال پیش خودم. در قالب یک تجربه دانشجویی. این که چه قدر انجام این سفر، به عنوان یک تجربه مذهبی، تغییر کرده است. حالا مکه و هم مدینه، شهرهایی هستند پر از بزرگراه و هتل‌ها و فروشگاه‌های عظیم و رستوران. ضمن این که تلفن‌های هوشمند و اینترنت نیز به تجربه مذهبی زائران اضافه شده است. دفعه قبل که مثلا کعبه را برای اولین بار دیدم، یک تجربه ایزولاسیون خالص بود. یک مکعب سیاه، در یک مکان گود که بالای سرش هیچی به جز آسمان نبود. و وقتی برای اولین بار به حضورش می‌رسیدی، انگار از کل دنیا جدا می‌شدی. در دورانی که سفر عمره، خلوت‌تر و اختصاصی‌تر بود. اما حالا پس از زمانی حدود یک دهه، همه چیز فرق کرده است. اطراف کعبه، برج‌های سر به فلک کشیده‌ می‌بینی و جرثقیل‌هایی که بالای سرت، در هم می‌لولند، و حاجی‌هایی که در دو یا سه طبقه دارند طواف می‌کنند و با تلفن‌های همراه، از همدیگر و از خودشان، عکس و سلفی می‌گیرند، تا زودتر به لابی هتل برسند و در یک شبکه اجتماعی شر کنند. به این اضافه کنید حجاج ایرانی را که اغلب‌شان در این سفر، برای نخستین بار، با مال‌های استاندارد و فروشگاه‌های برند بر اساس سلیقه بازار بین‌المللی چیده شده و فود کرت‌ها و سالاد برگر کینگ و دسر مک‌دونالد و اینترنت با سرعت بالای بدون فیلتر آشنا می‌شوند. تجربه شخصی مذهبی، در فاصله این چند سال، چه تغییری کرده است؟ (این مسیری است که به همین سرعت در سال‌های آینده هم ادامه دارد) عمیق‌تر شده یا پیش‌ پا افتاده‌تر؟ تجربه سفر حج برای مسافران امروزش، چه نتایجی خواهد داشت؟ (سازمان حج و زیارت ایران بود نمی‌دانم، یا جای دیگری که وسط همین سفر ما پیام داد و از گسترش فعالیت‌های اینترنتی میان حجاج، اعلام نارضایتی کرد.) آیا تکنولوژي، به عمیق‌تر شدن یک رابطه شخصی مذهبی کمک خواهد کرد؟ به نظرم اگر بپذیریم‌اش و در آغوش‌اش بگیریم، معلوم است. چون به گسترش ذهن و توانایی‌های انسانی کمک خواهد کرد. از زائران امروز می‌تواند آدم‌های وسیع‌تر و مفردتری بسازد که می‌کوشند دامنه توانایی‌های‌شان را روی زمین، به عنوان جانشین خدا گسترش دهند. بشر به همین مسیر خواهد رفت. بخواهیم جلوی‌اش را بگیریم، برای لحظاتی فقط پیمودن این مسیر را کند خواهیم کرد؛ تنها به این دلیل وحشتناک که می‌خواهیم مجبورش کنیم، شبیه آدم‌های چند نسل قبل‌ترش باشد. و در طول سال‌های گذشته، این قدر تجربه داریم که بفهمیم این بیهوده‌ترین تلاش دنیاست. همین حالا که دارم این‌ها را می‌نویسم، چشم‌ام افتاد به عبارتی روی پیج فیس بوک یکی از دوستان: «من در آسمان ها و زمین نمی گنجم، اما قلب بنده مومن‌ام، مرا در خود جای خواهد داد.» تکنولوژی، این قلب را بزرگ‌تر کرده و خواهد کرد.

***

گفتم که درباره آن چه در این سفر دیده‌ام، در قالب سفرنامه بیشتر خواهم نوشت. فعلن اما برویم سراغ دومین تجربه این دو سه هفته که برای نوشتن در این ستون انتخاب‌اش کرده‌ام. محصول تازه شبکه اچ بی او، سریال کارآگاه واقعی. و اگر بخواهم به بحث بالا ربط‌اش بدهم، باید به این نکته اشاره کنم چه کیفی دارد وقتی می‌بینی جانشینان استودیوهای فیلمسازی بزرگ آمریکایی سال‌های آغازین سینما، یعنی شبکه‌های تلویزیونی امروز، از اچ بی او گرفته تا شوتایم و نت فلیکس و استارز و اف ایکس، دارند وظیفه پیشینیان‌شان را انجام می‌دهند. یعنی امید و اعتقاد به روشنی و پیروزی خیر را، از پیچیده‌ترین راه‌های ممکن، توی پاچه ۹۹ درصد انسان‌های منکر باقی‌مانده کره زمین می‌کنند. و هر چه قدر مسیرهای شیطان برای خلق حس ناامیدی و بی‌عملی در میان مخلوقات کره زمین پیچیده‌تر می‌شود، خالقان این محصولات هم برای تزریق ایمان، از راه‌های پیچیده‌تری وارد می‌شوند. این بار با دو کارآگاه، یکی نماینده بشر امروز با همه تردیدها و خیر و شرهایش، که اغلب در قالب یک ناظر جلوه می‌کند، و دیگری که نقش‌اش را متیو مک‌کاناهی بازی می‌کند، یک بدبین، کسی که خلق انسان را اشتباهی در مسیر حرکت طبیعت می‌داند. و باید ببینید که سازندگان مجموعه، چه مسیری را برای رساندن این شخصیت‌ها به نظرگاه و دیالوگ پایانی خلق می‌کنند: وقتی به آسمان پرستاره بالای سرشان نگاه می‌کنند و به مخاطب‌شان قول می‌دهند که بالاخره نور ستاره‌ها، سیاهی‌ گسترده‌تر اطراف‌شان را درخواهد نوردید و پیروزشان خواهد کرد.

سریال کارآگاه واقعی که نیک پیتزولاتو خلق‌اش کرده البته بیشتر از آن که یک مجموعه هشت قسمتی باشد، یک فیلم سینمایی هشت ساعته است. که الگوهای نوآر را به تمامی رعایت کرده و گسترش داده است. و به علاقه‌مندان سینما به خصوص، یادآوری می‌کند که چارچوب‌های فیلم نوآر، همچون وسترن، چه قابلیتی برای گنجاندن مفاهیم پیچیده‌تر عصر تازه دارد. این بار روشنایی پنهان شده در پس تاریکی (عکس تعریفی که معمولا از فیلم نوآر ارایه می‌شود)، محملی می‌شود برای خلق ایمان و امید و رستگاری، که این بار از سمت یکی از بدبین‌ترین شخصیت‌های تاریخ سینما متولد می‌شود. لحظه مورد علاقه من اما نخستین لحظه‌ای است که شخصیت عادی ماجرا، که وودی هارلسون نقش‌اش را بازی می‌کند، اجازه همراهی کارآگاه مک‌کاناهی را می‌دهد. کشش همیشگی نظم به سمت بی‌نظمی، برای خلق یک نظم تازه پس از طی یک مسیر دردناک. کارآگاه واقعی را ببینید و مقایسه‌اش کنید با فیلم‌های جنایی قدیمی بسیار ساده‌تر تاریخ سینما که اغلب توسط چند تا سینه فیل دماغ گنده دیده می‌شد. و حالا هشت و نیم میلیون نفر قسمت آخر این مجموعه بسیار پیچیده‌تر را فقط از طریق سایت اچ بی او دانلود کرده‌اند. (تماشاگران مستقیم شبکه و شمار بازدیدهای غیر قانونی، مثل ما، که بماند.) آن تجربه شخصی مذهبی که گفتم، در عصر تکنولوژي این چنین عمیق‌تر می‌شود و گسترش می‌یابد. 

دوم فروردین ۱۳۹۳ دومین بخش از سفرنامه حج رفقا. طبق قراری که گذاشته‌ایم:

تکنولوژی و زیارت و زوار موبایل به دست


دومین بخش از سفرنامه حج نوروزی ما در دومین روز از سفر: تکنولوژی و زیارت و زوار موبایل به دست.

روز گذشته درباره مقدمات سفر و فرودگاه و پرواز سعودی و کاروان و این‌ها برای‌تان نوشتم تا رسیدیم به مدینه. و حالا ادامه ماجرا. 
به محض رسیدن از اوضاع هتل جا خوردیم. تقریبا تنها چیزی که درست کار می‌کند، کلید آسانسورهاست، تاچ‌اش به قدری حساس است که باعث دردسر می‌شود. پس صبحانه را خوردیم و با وحید زدیم بیرون. هتل نزدیک حرم پیامبر است و با وحید پیاده رفتیم حرم. یادم نمی‌آید ده پانزده سال پیش که آمده بودم، خبری از چترهای بزرگی بوده باشد که صحن را پوشانده‌اند تا شعله سوزان آفتاب، زائران را اذیت نکند. زیبا هستند و خوش نقش و نگار و غول‌آسا. و شب‌ها جمع می‌شوند تا بشود آسمان را دید. حرم بزرگ است و منظم و با نظم و ترتیب. فرق می‌کند با حرم آقا امام رضا (ع) که هر گوشه‌اش ساز خودش را می‌زند و آرایش صحن‌ها، چندان ارتباطی با هم ندارد. ردیف سایه‌بان‌ها، ردیف چراغ‌ها. ردیف درها و طاق‌ها. تکرار و نظم. عناصری که مناسک را می‌سازند. از همان قدیم که عکس‌هایش را می‌دیدم، این گنبد سبز برایم مهربانی و آرامش داشت. و البته تازه رسیده‌ام و انتظار ندارم، حسی‌ که انتظارش را دارم، همین لحظه اول ایجاد شود. شاید هم در این سفر اتفاق نیفتد. با وحید قدم می‌زنیم و مسلمان‌ها را نگاه می‌کنیم که از تیر‌ه‌ها و گرایش‌های مختلف، و اغلب با لباس‌های مندرس، به سوی حرم روان‌اند و خسته که می‌شوند، هر جا گیر می‌آورند می‌نشینند. به نظرم باید مرتب‌ و منظم‌تر و خوش ظاهرتر می‌بودند. یعنی انتظارم این بود. بین مسلمان‌ها، خوش‌تیپ‌ترین‌ها اغلب ایرانی‌اند. اما نکته همیشگی که این چند ساله در سفرها دیده‌ام، این جا هم ذهن‌ام را مشغول می‌کند: انگار مردم باقی کشورها خیلی آرام‌ترند. خیلی خیلی بیشتر از ما در لحظه زندگی می‌کنند. از فقرای ویتنام و فیلیپین که شغل‌های رده پایینی در کشورهای پولدارتر عربی دارند، تا حتی خود عرب‌ها. باقی دنیا انگار جاه طلبی و نگرانی کمتری دارند و کسی بار گناهان تاریخی و حقارت‌های باستانی‌‌اش را حمل نمی‌کند. ملت سرشان به کار خودشان است و همان کاری را در هر لحظه انجام می‌دهند که قرار است. کی و کجای تاریخ، این آرامش از کف ما رفته است؟ این که قرار است گذشته را سامان بدهیم و کمبودهای آینده را جبران کنیم؟ این جا هر کس خوابش می‌گیرد، همان جا و روی همان سنگ مسجد می‌خوابد. 
حالا اما البته سر و کله تکنولوژی هم همه جا پیداست. ملت موبایل دست‌شان است و حتی در صف دستشویی هم که شده، اگر وای فای در کار باشد، سایت و شبکه اجتماعی و ای میل چک می‌کنند. این طور دیده‌ام که به ندرت بعد آشنایی و نزدیکی با پدیده‌های تکنولوژیک، هیچ آدمیزادی، مسلمان و غیر مسلمان، دارا و فقیر، پیر و جوان، دلش بخواهد خلوتی دوران پیش از این آشنایی را تجربه کند. آرامش کویر و سکوت جنگل و گرمای زندگی خانوادگی، بازنده‌اند. شاید یکی دو روزی خلل ایجاد کنند و تازگی داشته باشند، اما انسان آشنا با تکنولوژی، خیلی زود برمی‌گردد به دنیای روز. کسی اگر غیر این را می‌گوید باور نکنید. و من به واقعیت ایمان دارم و نه شعارهایی که تقدس‌شان فقط در ذهن متوهم‌هایی شکل گرفته، که یا دارند خودشان را گول می‌زنند و یا از این راه کاسبی می‌کنند. فضای اطراف حرم تکنولوژيک‌تر خواهد شد و آدم‌های بیشتری با موبایل و دوربین، در گوشه و کنارش راه خواهند رفت و امیدوارم تجربه احساسی‌شان از طریق فن‌آوری روز، غنی‌تر بشود. چرا که نه؟ خودتان هم می‌دانید که آینده، این پیش بینی را تایید خواهد کرد. در ساعات قبل از سفر، و این اوایل‌اش هم، اغلب پرسش‌ها بین خانواده و هم‌کاروانی‌ها، از این قرار بود که در مدینه و مکه، چطور می‌شود خط گرفت و موبایل راه انداخت و از راه دور اس ام اس خواند، یا کجا می‌توان به اینترنت وصل شد. و نوجوان‌هایی که ماه قبل رفته بودند با خوشحالی می‌گفتند: «سرعت بالا و فیس بوک‌شم فیلتر نیست.» مثلا در هتلی که ما هستیم، نه در اتاق‌ها و نه لابی، خبری از اتصال با دنیای مجازی نیست. مردم می‌روند حد فاصل چهار صندلی، بین رستوران و درب دستشویی، می‌نشینند به انتظار اینترنت بی‌سیم. بیشتر با موبایل و کمتر با تبلت و لب تاب. 
هر چند این که همه اعضای خانواده این جا خط موبایل ندارند، یک ویژگی‌اش این است که هر جا هستی، می‌دانی که فراخوانده نمی‌شوی. حتی اگر گم شدی هم خودت هستی و خودت. پس من و وحید و محمد هم امروز، زیر آن سایه‌بان‌های غول‌آسای پر نقش و نگار، وسط حرم پیامبر، خیال‌مان راحت بود که اگر خواستیم همین جا بنشینیم و خستگی درکنیم، امکان‌اش هست. هر اتفاقی در هتل بیفتد، کسی کاری به کارمان نخواهد داشت. یعنی نمی‌تواند داشته باشد. و همین طور از طرف باقی خانواده و دوستان‌ ماه‌مان، در تهران و مشهد و هر جای دیگر دنیا. هر چند که با این وجود، همان طور که گفتم، اگر در همین لحظه آرامش، قرار باشد بین گوشی داشتن و نداشتن، ارتباط داشتن و نداشتن، یکی را انتخاب کنیم، قطعا همگی اولی را انتخاب می‌کنیم! و من ترجیح می‌دهم عوض این که خودم را الکی سرگردان کنم، این واقعیت را بپذیرم. (این وسط آن دغدغه ذهنی‌ همیشگی‌ام را چطور چاره کرده‌ام؟ این که تعطیلات عید و وقت سفر هم کافه سینما مثل لحظه به لحظه همه آن ۳۶۵ روز سال، به روز شود. می‌دانید که دارد به روز می‌شود و این خودش راز دیگری است.)
دستفروش‌ها و شال‌ها و دشداشه‌ها و ساری‌ها‌ی رنگ و وارنگ‌شان را اگر کنار بگذاریم، این جا اطراف حرم، پر از فروشگاه زیورآلات است و عطر. و به فکرم رسید از فرصت استفاده کنم و سراغ آن عطر عربی را بگیرم که رضا سال‌ها پیش به‌ام معرفی کرده بود و دیگر اصل‌اش در ایران گیر نمی‌آمد. از زمانی که مغازه‌ای که هر سفر مشهد، با همدیگر از آن جا عطر می‌خریدیم، بست. و باقی دیگر اصل نبود. این شد که با برادرها، دور از گوشی‌های موبایل، رفتیم سراغ یک کار دوست داشتنی دیگر: بو کردن این یک میلیون نوع عطر و عود دوست داشتنی اطراف حرم، برای رسیدن به آن بوی آشنا... که گیرمان هم آمد. هیچی نشده دلم خیلی برای رفقا در ایران تنگ شده. پیشنهاد پدرم، به ذهنم انداخته که یک دشداشه هم بخرم. 
ادامه دارد

اول فروردین ۱۳۹۲، اولین بخش از یادداشت‌های سفر حج

خب، این نخستین بخش از یادداشت‌های سفر خج است که نوشتن‌اش را از این جا، فعلا در مدینه، شروع کرده‌ام. اسم نخستین یادداشت را گذاشته‌ام: 


سوله فرودگاه ایران، پرواز ۷۴۷ سعودی و یادداشت‌های باب وودوارد درباره جنگ‌های باراک اوباما


پیش از روز اول


این سفرنامه حج و مدینه و مکه که قول‌اش را داده بودم بنویسم، بیش از آن که قصه یک سفر زیارتی باشد، یک داستان واقعی خواهد بود. درباره هر چیزی که در این مدت واقعا به‌اش فکر خواهم کرد. نمی‌دانم چه قدرش مربوط خواهد شد به ماجرای حج. شخصا در جستجوی یک لحظه روحانی شخصی واقعی هستم که نمی‌دانم به‌اش برسم یا نه. باقی‌اش می‌تواند جزییات دیدار از یک کشور خارجی باشد، یا ماجرای خرید و این‌ها و یا همراهی با خانواده، که شانس‌ام همراهی با آن‌ها در این سفر است. ببینیم به آن لحظه خواهم رسید یا نه. و به چه ایده‌ها و کشفیات دیگری. 

۲۹ اسفند تازه از تهران و مسیر شمال گذشته‌ام، و رسیده‌ام به خانواده‌ام. (که این خودش لحظه پایان سفری است به اسم ماه اسفند، که با دوستان قرار گذاشته‌ام، سر فرصت، عمری اگر بود بعد از این سفرنامه، در وبلاگ کافه فرشته‌ها شرح‌اش بدهم). خسته و کوفته. و این یعنی ساعاتی پیش از حرکت به سمت مدینه. سفرمان همزمان شده با لحظه سال تحویل. یعنی ۱۲ شب از مشهد حرکت می‌کنیم، و سال هم که حدود هشت و نیم تحویل می‌شود. پس سر سال تحویل، برای انجام تشریفات پرواز باید فرودگاه باشیم. و خب، هیچ خبری نیست. فکرش را بکنید این سفری است زیارتی که بر خلاف خیلی از سفرهای دیگری که دوست داریم انجام‌شان بدهیم، از طرف مجامع رسمی تایید می‌شود و برایش تبلیغ می‌کنند. انجام سفر هم که دست خودشان است. با این وجود هیچ خبری در فرودگاه نیست. نه جشنی و نه برنامه‌ای. یعنی حجاج عزیز و محترم بدبخت، سر سال تحویل، توی یک سوله بزرگ بدترکیب بی‌تزیین، که ویژه پرواز حجاج در فرودگاه ساخته شده، ول و سرگردان‌انند. فقط دو تا تلویزیون کوچک روی ستون‌های سوله نصب شده‌اند که صدا هم ندارند و باید از روی تصویر بفهمیم عید شده یا نه. ساعت تلویزیون که صفر می‌شود، ملت دست می‌زنند. این همه زورشان برای حفظ فرهنگ‌شان است. و چند نفر چند نفر همدیگر را بغل می‌کنند. حالا فضای فرودگاه‌ها در لحظه تحویل سال که هیچ، کاش روزگاری بشود که در آن، گروه‌های مختلف مردم وقت نوروز، در مراکز عمومی، مثل خیابان‌ها و میدان‌ها جمع بشوند، تا گردهمایی این لحظه فقط به خانواده‌ها محدود نشود. 

سر سخنرانی سال تحویل رییس جمهور، که با کمترین نشانه‌های معمول رسمی، فقط با یک پرچم ایران، در فضایی باغ مانند برگزار می‌شود، مردم یک تلویزیون گوشه آن سوله بدترکیب پیدا می‌کنند که صدا دارد. دورش جمع می‌شویم و بعد چند جمله اول، دیگر من مانده‌ام و یکی دو نفر دیگر. این روزها مردم، “تکرار”ر ا روی هوا می‌زنند. یا حرف تازه‌ای داری و حاضری فراتر از حدود حرکت کنی، یا رهایت می‌کنند و خیلی زود از فضای عمومی بیرون می‌روند و دوباره می‌خزند کنج عزلت‌شان. حسن روحانی روی صفحه تلویزیون فرودگاه تنها می‌ماند و ملت پراکنده، هر کس با خانواده خودش نشسته است. 

راستی، غیر نوشتن این سفرنامه، تصمیم‌ دیگرم این است که از خانواده و همراهانم در طول سفر با یک دوربین خیلی کوچک، عکس بگیرم. بعد از سفر بدهم برادرم وحید یا محمد، توی کامپیوتر تر و تمیز و مرتب‌شان کنند. و آن وقت باقی خانواده را دعوت کنیم که عکس‌های سفر را توی تلویزیون بزرگ وسط هال ببینند. شب خوبی خواهد شد و کلی سوژه برای حرف زدن پیش خواهد آمد. تا ببینیم چه می‌شود. شاید بعضی از عکس‌ها به درد انتشار در این سفرنامه هم بخورد. 

هواپیمایی که قرار است سوارش شویم، ۷۴۷ متعلق به خطوط هوایی عربستان است. مانیتورهایش را خاموش کرده‌اند که به گفته مهمانداران نه چندان خوش‌اخلاق‌اش: «مربوط به این سفر نیست»! پذیرایی خوبی دارد که برای من که در سفر دو هفته پیش، با دو تکه کوچک پنیر و مربای هواپیمایی ماهان، تحقیر شده‌ام، می‌چسبد. اما فاصله بین صندلی‌ها بسیار کم است. پروازش زیادی اقتصادی است و خلبان هم هواپیمای غول‌پیکر کمپانی بویینگ را خیلی بد روی باند می‌نشاند. 

این وسط، یکی دو کتاب با خودم آورده‌ام سفر که همین یکی دو هفته پیش با دوستان خریده‌ام‌شان. یکی جنگ‌های اوباما، نوشته باب وودوارد (روزنامه نگار معروف آمریکایی، و یکی از دو کاشف واترگیت، که نشر قطره منتشر کرده). درباره آن چه بر اوباما و گروه‌اش، در دوره اول ریاست جمهوری‌اش، در مواجهه با مسائل عراق و به خصوص افغانستان گذشته است. پر از اطلاعات جالب، به ادعای وودوارد، از امنیتی‌ترین اتاق‌های کاخ سفید. یک بخشی‌اش که وقتی خواندمش، کلی خندیدم، آن جا بود که اوباما قبل از برگزاری انتخاباتی که برای نخستین بار به ریاست جمهوری آمریکا انتخاب شد، جلسه‌ای داشته با نیروهای امنیتی که برای او شمه‌ای از تهدیدات بین‌المللی را در سال ۲۰۰۸ ترسیم کرده‌اند. و اوباما بعد شنیدن این گزارش‌ها گفته: تا قبل از این نگران بودم در انتخابات پیش رو برنده نشوم، و حالا نگران‌ام که برنده بشوم! خیلی بامزه بود! و نقل قول جالب بعدی، باز از خود اوباماست که وودوارد بعد از شرح خطراتی که با حملات احتمالی سایبری جهان را تهدید خواهد کرد، از قول رییس جمهور آمریکا آورده: من مسئول جهانی هستم که هر لحظه به شکل‌‌های مختلف، در معرض انفجار است...

حالا تازه اول کتاب هستم. روحانی کاروان که در فرودگاه مرا دید، ازم پرسید مسافر همین گروه هستم یا نه. (در روزهای قبل از سفر، تهران بودم و اغلب کارهای مربوط به سفر، جز زدن واکسن!، را خانواده‌ام انجام داده بودند.) وقتی تایید کردم، آمد جلو و گفت که نباید از هم دور باشیم و باید به هم نزدیک شویم. این را از آن جا یادم آمد برای‌تان تعریف کنم، که روحانی دیگری در فرودگاه مقصد از موضع‌گیری کتاب جنگ‌های اوباما پرسید: ازش انتقاد کرده یا تعریف؟

یادم رفت برای تان بگویم توی هواپیما و روز ابرها، رکوردم در بازی فروت نینجا را که تازه شروع‌اش کرده‌ام، شکستم: ۳۵۷. نخستین برخورد همسفرهای‌مان با خانم مهماندار بلندقد سعودی‌ هم که کنار در هواپیما ایستاده بود، جالب بود. شکل دیگر برخورد با خانم لیمای برزیلی. انگار که حتمن باید چیزی بگویند و واکنشی نشان دهند. حجاب داشت. اما این چیزی در اصل ماجرا ایجاد نمی‌کرد. پدرم که مهندس راه و ساختمان است، اما عاشق پرواز و خلبانی است. در همین سن هم یکی دو دوره هوانوردی گذرانده. در طول سفر و روی آسمان، شروع کرد به این خدمه و مهمان‌دارها آجیل ایرانی دادن، تا یک جوری به کابین خلبان ۷۴۷ برسد. کارش با استقبال رو به رو شد و داشت به کابین مربوطه نزدیک می‌شد، که رسیدیم. عوض‌اش همان خانم مهمان‌دار کلی عمه‌ام را بغل کرد! به نظر فهمیده بود که منبع آجیل‌های پدر علاقه‌مند به پرواز، کیف این خانم ریزنقش با چادر سیاه‌اش است. یک عکس ازشان گرفتم. خانم مهماندار غول‌پیکر عرب، که عمه مهربان کوچولوی من را محکم بغل کرده است. این همان دنیایی است که با وجود اخطار کتاب وودوارد، هیچ جوره دلم نمی‌خواهد منفجر شود. 

داشتم می‌گفتم که سر صبح است و تازه رسیده‌ایم به مدینه. روز اول سفر ما از این جا آغاز شد.

ادامه دارد 


نوروز 1392

سلام رفقای کافه فرشته های عزیز. آن چه در ادامه خواهید خواند، همان چیزهایی است که در کافه سینما برای عید امسال نوشته ام. سال گذشته تجربه و فقدان خیلی تلخی داشتیم و یکی دو تا عروسی خوشحال کننده. و البته آن چه در این کافه به اش فکر کردیم، دامنه تاثیر و نفوذی پیدا کرد که به این سرعت، انتظارش را نداشتم. تا برسیم به سال بعد و آینده ای که از آن مردم ایران خواهد بود. تا دقایقی دیگر عازم فرودگاه هستیم. سر سال تحویل، داریم با خانواده می رویم خانه خدا. برگشتم، به جز یادداشت های روزانه سفر، درباره آن چیزی می نویسم که در یک اسفند شگفت انگیز گذشت. پیش از آن امیدوارم عید بر همه مبارک باشد. سالی خواهد بود با معیارهای تازه در روزگار نو. روزگار تغییر خیلی چیزها، که امیدوارم برایش آماده باشیم. نگران ادعاهای حافظان نظم قدیم هم نباشید.

در ضمن رفقای عزیز، خانم ها و آقا های کافه فرشته ها، همزمان با این سفر حج، حلال مان کنید. تا برگردم و در کنار هم یک سال بزرگ دیگر را آغاز کنیم:


و حالا بهاریه:


نزدیک بهاریم و داشتم به این فکر می‌کردم چطور باید فکر کردن با معیارهای چهل پنجاه صد سال پیش را متوقف کنیم. در آغاز دوران تازه. در روزگاری که قدرت مردم، در دوران پس از پول نفت، دیگر فقط یک شعار نیست که از دهان طبقه اشراف بیرون بیاید. امیدواریم کافه سینما، رسانه ای در کنار شما، برای این دوران تازه باشد. دورانی که همه چیز تغییر خواهد کرد. و برای زندگی در آن، باید متر و معیارهای تازه ای یافت، و جایگاه های قبلی را ترک کرد. در این باره در ماه های گذشته در کافه سینما، فراوان سخن گفته ایم، و حالا بد نیست به بهانه آغاز سال 1393، از بهاریه های معمول مثال بزنیم. بهاریه‌هایی که می‌نویسیم. که هنوز درباره فقدان است و کمبود، و این که نویسنده‌های قدیمی‌ و گاهی جدیدترها هنوز می‌نویسند: روزی روزگاری پولی توی جیب‌مان نبود یا فیلمی روی پرده بود و نمی‌توانستیم ببینیم. یا این که دیگر از آن فیلم‌های خوب گیرمان نمی‌آید و این‌ها. در شرایطی که برعکس، در روزگار "فراوانی" به سر می‌بریم و دوران "انتخاب". یعنی در دنیایی که نکته اصلی، انتخاب میان تعداد زیاد محصولاتی است که سرمایه‌داری جهانی، روز به روز دارد با قیمتی کمتر در اختیار گروه پرتعدادتری از مردمان جهان قرارش می‌دهد. پس شکل زندگی و مسیر حرکت هم فرق می‌کند. مثلا در همین ماه اسفند هر سال ما که به گشت و گذار و تفرج در شهر می‌گذرد و خرید. و یکی از این خریدهای هر ساله، نسخه‌های دی وی دی فیلم‌های تازه‌ای است که در طول ماه‌‌های قبل، از راه رسیده، و از دست‌مان دررفته و جمع شده و حالا تهیه‌اش می‌کنیم. فکرش را بکنید نوستالژی کم فیلمی و بی فیلمی سال‌های دور، دورانی که برای دیدن حتی یک تصویر از یک فیلم، به این در و آن در می‌زدیم، و حالا کوهی از آثاری با فرمت دیجیتال وجود دارند، که تمام‌شان قابل خرید و دانلود از فضای مجازی هستند یا از دست دوستان می‌رسند. کار جمع‌آوری که تمام شد، می‌نشینم و همراه دوستان نسخه به نسخه فیلم‌ها را کنار هم می‌گذاریم. (امسال بیشتر از هزار تا شد). سعی می‌کنم روی دی وی دی‌ها چیزی نوشته نشده باشد، تا لذت کشف و تماشای معماوار اولین تصویر فیلم‌ها روی صفحه تلویزیون غول‌پیکر (یک امکان دیگر که پیش از این نبود و، حالا هست)، از میان نرود. مثلا نخستین تصویر از اسباب‌بازی‌های زیر شیروانی جرج روی هیل، که ندیده بودیم‌اش، با سیاه و سفید براق خیابان‌های شهر و موسیقی جز جرج دنینگ، یا چند نوآر ژاپنی دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰، که تصاویر و موزیک عنوان‌بندی‌های‌شان، هوش از سرتان می‌پراند، جوری که اصلا فکرش را هم نمی‌کنید چنین حس متروپلیس‌واری را از سینمای ژاپن بگیرید (شاید هم سنت چپ ادبیات و نقد ایرانی، همواره مدل روستایی و اخلاق‌گرایانه‌اش را نشان‌مان داده)، از A Colt Is My Passport گرفته تا راستی نایف. و گروه همخوانان مرتب و منظم صف طویل خاکستری آقای جان فورد. و موسیقی میشل لوگران برای واسطه جوزف لوزی، که اجرای ارکستر فیلارمونیک لندن‌اش را نباید از دست داد، و باز ملودی معروفی که لوگران برای عنوان بندی نوستالژیک تابستان ۴۲ ساخته رابرت مولیگان رفته و وقتی یک بار دیگر موقع تست این نسخه از فیلم شنیدم‌اش، بیش از خود فیلم، یاد همه خاطراتی از همه مکان‌هایی افتادم که نشسته بودیم و با موسیقی این فیلم تزیین شده بود. بین فیلم‌های اسفند امسال، یک نسخه از یک فیلم دیگر مولیگان هم بود به اسم در جستجوی خوشبختی (با فیلم زیبای این اواخر گابریله موچینو اشتباه نشود)، با چهره شکننده مایکل سارازین، که آکنده بود از حس و حال و معصومیت جذاب سال ساخت‌اش: ۱۹۷۱، که اصلا فیلمش را نمی‌شناختم تا قبل از این. و مستندی درباره سوفیا لورن در دهه ۱۹۶۰، که در ضمیمه‌ نسخه دی وی دی کمدی جالبی با بازی او و ویتوریو دسیکا، ساخته دینو ریزی، وجود داشت. و تماشای حس و حال عمیقا ایتالیایی اقتباس ماسیمو دالامانو از رمان دوریان گری اثر اسکار وایلد، پر از موسیقی غم‌انگیز و رنگ، و دیدن مارتین اسکورسیزی موقع معرفی فیلم نوآر جوزف لوزی: the Prowler، که مثل همیشه تند تند و با تواضع، کلمات هم‌زمان منطقی و عاشقانه‌اش را به عشق سینما از دهان‌اش بیرون می‌ریزد. صحبت از حال و هوای عاشقانه و غم‌بار و افراطی سینمای ایتالیا شد و یادم آمد به باغ فینزی کویینزی ویتوریو دسیکا، که میان همین دی وی دی‌هاست. و آلدو فابریتسی که همین شکل افراطی را در نوع کمدی ایتالیایی امتداد می‌داد، و دو فیلم از او هم اسفند امسال یافتم. و شنیدن همه عزت‌الله مقبلی‌هایی که جای توتو در همین کمدی‌ها، و لویی دوفونس‌ها حرف می‌زند، و باز چند نسخه از فیلم‌های‌شان، با صدای با کیفیت مقبلی (که تکنولوژی دیجیتال به شفاف شدن این صدا کمک کرده) تازه دست‌مان رسیده. به این اضافه کنید عنوان بندی پرونده ایپکرس سیدنی جی فیوری با کیفیت مناسب. فکرش را بکنید داستان جاسوسی‌ که دارید می‌بینید، با تصاویری از زندگی روزمره مایکل کین در نقش اصلی، آغاز شود که تازه از خواب بیدار شده و دارد با دقت برای خودش قهوه درست می‌کند. (شبیه همین توجه به جزییات، موقع قهوه درست کردن یک کارآگاه البته در رمان خواب بزرگ ریموند چندلر هم هست)، و مونولوگ اول محاکمه ارسن ولز با اجرای آداجوی آلبینونی، و موسیقی انیو موریکونه روی قدم زدن‌های جنیفر اونیل روی سنگ‌فرش‌های یک شهر کوچک ایتالیا در فیلم گلی در دهان‌اش. و تصاویر زیبای غرب وحشی از کارگردان دست‌کم گرفته شده و کم کار دهه هفتاد، دیک ریچاردز، و دو نسخه فیلم‌های ادورادو مولینارو و نورمن تاروگ، که زمان کودکی، تلویزیون مدام نشان‌شان می‌داد، با دوبله همان سال‌ها: شاهد در شهر و تام ادیسون جوان...
بس می‌کنم و ادامه‌اش نمی‌دهم که یک نوشته چند ده هزار کلمه‌ای می‌شود توصیف همه فیلم‌هایی که از طریق تکنولوژی روز، در عرض همین یک ماه، گیرمان آمده. و تازه چیزی از مشهورترها و نسخه‌های تازه‌ و باکیفیت‌تر آثار مشهور، که روز به روز بهتر و جذاب‌تر عرضه می‌شوند، نگفتم.

پس برگردیم به ابتدای مطلب. این یادداشت کوتاه، آخرین یادداشت سال ۱۳۹۲‌ام را، یک بهاریه بگیرید، برای دوران تازه. برای روزگار وفور و فراوانی، عوض یاد کردن‌های معمول دوران غربت و کمبود. برای سال حیرت انگیزی که به امید خدا در پیش داریم. که در ماه های گذشته درباره اش در کافه سینما حرف زده ایم و در کنار شما، سال آینده بیشتر درباره‌اش صحبت خواهیم کرد. همراه مردم ایران، دست در دست همدیگر به سال نو وارد شده ایم. سال نو در دوران تازه، بر شما مبارک.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392ساعت 20:1  توسط امیر قادری  | 

مطالب قدیمی‌تر