تبليغاتX
فقط فرشته‌ها بال دارند

فقط فرشته‌ها بال دارند

روزنوشت‌های امیر قادری

شنبه 29 آبان 1388

خب، بالاخره یک فیلم درجه یک از محصولات 2009 دیدم که می‌شود با خیال راحت به همه تماشایش توصیه کرد. مری و مکس آدام الیوت را ببینید. یک انیمیشن خمیری برای ذائقه‌های خاص از سلیقه‌های خاص درباره تنهایی آدم‌هایی با ویژگی‌های خاص. مثل آدم‌های همین کافه. ببینید. ببینید.

جمعه 28 آبان1388

1- برنامه جمعه شب سینما - صدای این هفته، همراه دو فیلم کوتاه سازی که کارهای‌شان را دوست دارم، شهرام مکری و نیما عباس پور و همچنین باکیده، مدیر سینمای جوان و البته فرزاد حسنی، درباره جشنواره فیلم کوتاه حرف زده‌ایم. بعضی از حرف‌ها و انتقادهای شما را هم سعی کردم آن جا مطرح کنم. به خصوص که صاحب‌اش هم آن جا بود. بعد این که یکی از دوستان تازه‌‌وارد به فیلمی اشاره کرد که مدتی است می‌خواهم این جا پیشنهادش کنم و دست دست می‌کنم. the boat that rocked که در آمریکا به اسم pirate radio اکران شده. خط داستانی محکمی ندارد که به ضررش تمام شده؛ اما صاحب لحظات خوبی است و یک ساوند ترک سرحال از به قول خودش بزرگ‌ترین سال موسیقی راک در انگلستان 1966. از دست‌اش ندهید که فیلم قبلی کارگردان‌اش ریچارد کرتیس را از این هم بیش‌تر دوست دارم و فیلم‌هایی که تهیه کرده یا فیلمنامه‌اش را نوشته.

ادامه چهارشنبه 26 آبان 1388

اول این که کار روی سینمای جوزف اشترنبرگ را شروع کرده‌ام. روزی روزگاری شاید با یک اشترنبرگین رو به رو شدید. فیلم‌هایش ویران‌ام کرده‌ است. و همچنان برگشتم بگویم که خواندن کامنت‌ها را از دست ندهید. از جمله دو یادداشت امیر صباغ و (به خصوص و حتما) احسان باطنی درباره شرایط امروز و پاسخ به کامنت دیروز امیرحسین جلالی. و همچنین این کامنت وال ئی در زمینه همان نظر سنجی درباره ارتباط با پدر و مادرهای عشق سینمای‌مان. این قدر خوشم که گفتم این جا هم بگذارم‌اش: 

/* /*]]-->*/ نمیدونم چه جوری عاشق سینما شدم,اما میدونم اولین بار عاشق "داستان گویی"شدم,به شب هایی فکر میکنم که بابا برای من و برادرم قصه میگفت و تا می اومد یه کتابی برداره که از روش برامون بخونه,بهش التماس میکردیم بابا از قصه های خودت بگو...و چقدر حسرت می خورم که اینقدر بچه بودم که نمی تونستم اون داستان ها رو بنویسم یا ضبط کنم...اون موقع هیچی برام مهم تر از این نبود که تک تک کلمه هایی که از دهان بابا خارج میشد را ببلعم...هروقت بابا شروع میکرد به داستان گویی یکی دو ساعتی طول میکشید و همیشه وقتی احساس میکردیم داریم به پایان داستان میرسیم با برادرم دست به یکی میکردیم و هی سوال میپرسیدیم تا بابا بازم ادامه بده.... داستان های فوق العاده زیبا و انسانی که بعدا فهمیدیم خیلی هاشون از زندگی بابا سرچشمه میگرفته و خیلی هاشونم آرزو ها و علایق داستان گو بوده...هنوزم یکی از لذت بخش ترین لحظات من و برادرم اینه که بشینیم و سعی کنیم داستان های بابا رو به یاد بیاریم....چقدر برادرم بابا رو مجبور می کرد در داستانش جنگی چیزی باشه و چقدر من منتظر عشق و پایان خوش بودم!!...حالا هروقت یه فیلم محشر با داستان فوق العاده میبینم ,به یاد اون لحظه هایی می افتم که 3 نفری کنار هم قرار میگرفتیم و وقتی من و برادرم قانون رو زیر پا میگذاشتیم و چشمامونو باز میکردیم می دیدیم بابا با چشمای بسته با یه عالمه هیجان و عشق,داره برای ما قصه میگه....گاهی ناخودآگاه خودم رو همون دخترکی میبینم که منتظر ادامه داستانه و دوست نداره این داستان هیچ وقت تموم بشه....و بعد بزرگترین معجزه برای من و برادرم اتفاق افتاد,در اوج روزهای کمیته و بگیر بگیر,بابا ویدیو گرفت برامون و چقدرعاشق روزهایی بودیم که با ترس و هیجان میرفتیم و فیلم اجاره میکردیم,و چه تلخ بود فیلم هایی که ما نباید میدیدم به بهانه مدرسه و وقت خواب...چندبار آدم میتونه خودش رو به مریضی بزنه تا ترحم مامان و باباشو بدست بیاره و بشینه کنارشون فیلم ببینه...چقدر اونا صبور بودن و برای بچه هایی که "خارجی"نمیدونستند,دیالوگ ها رو ترجمه میکردند یا فیلمو توضیح میدادند,الان خودمو میبینم که وقت فیلم دیدن متوجه دنیای اطرافم نمیشم,چه برسه که برای بچه ای فیلمو ترجمه کنم....عشق این طوری شکل میگیره,با حوصله ,قطره قطره... و فقط فیلم و کارتون و کتاب نبود,موسیقی بود,هنوزم صفحه های بابا بی نظیرند.ازموسیقی چین باستان گرفته تا راوی شانکارو پیانوجز و موسیقی بودایی,بتهوون و شوپن و شوستوکویچ و راخمانیف...و بالاخره اون روز جادویی که بابا گیتار قدیمی"شیرو"خودش را از انبار بیرون آورد و به من داد.چه عشقی از این بالاتر که احساس کنی شایسته دریافت یک خاطره و علاقه قدیمی هستی؟...چه روزهای پر بهایی داشتیم وقتی بابا از موسیقی کلاسیک وملل میگفت و کیف میکرد وقتی باهم ادیسه فضایی کوبریک رو میدیدیم,یا روزهایی که مامان که عاشق سینمای فرانسه است,بهم اجازه میداد فیلم های "آلن دلون"رو ببینیم یا برخلاف تربیت مرسوم آن دوران,لذت تماسای "مادام بواری کلود شابرول"را ازم نمیگرفت....تازه,دیدن سریال های پوآرو با اون دوبله دوست داشتنی و مامازل گفتن های هرکول پوآرو یا کاراگاه درک یا سریال های مثل سلطان و شبان یا سنگ و شیشه!,از لذت های نابی است که اگه به همراه پدر و مادر باشه,لذتی صدچندان داره....و این خاطره های ناب,به ما اجازه میده هنوزم کنار هم بشینیم و فیلم ببینیم,همین چند روز پیش بود که دیدم مامان وقتی نگاه آلن دلون رو روی دسکتاپم دید,لبخند محوی زد و فردا صبحش دیدم که مجله فیلمم کنار دست مامانه!!این عشق ناب که در وجود ما ریشه گرفته,به من اجازه میده به بابایی که عاشق گرگوری پک و جیمز استوارت و اوا گاردنرو عمر شریف و همفری بوگارت و آلفرد هیچکاک و بیلی وایلدره,پیشنهاد بدم فیلمی از مایکل مان یا تیم برتون یا دیوید فینچر ببینیم و یا برادرم از اکشن گرفته تا وودی آلن رو بزاره و باهم ببینیم....این طوریه که بابای عشق موسیقی کلاسیک و اپرا,در حین رانندگی میگه دختر,اون آلبوم جدید میوز را بزار...این بچه ها خیلی خوب کار میکنن,و من در حالیکه دارم از خوشحالی سکته میکنم میگم بابا,کنسرتشون رو دیدی؟... ...چهارشنبه 26 آبان 1388وای یک خبر بد دیگر. نیکو خردمند هم مرد. بازیگر خیلی خوبی بود (یادم افتاد به سریال آپارتمان که نقش منفی داشت) و دوبلور درجه یکی. (از جمله جای کلودیا کاردیناله روزی روزی‌گاری در غرب). جز این اما امشب، ضیافت کامنت‌هاست. حدود هشتاد کامنت در این چند ساعت‌ اخیر و بسیار خواندنی. نوشته طولانی امیرحسین جلالی را بخوانید و به پیشنهاد صوفیا نصرالهی عمل کنید و بازگشت کاوه (که دل‌ام خیلی برایش تنگ شده بود و کامنت‌ خوب‌اش یادم انداخت که چرا) و مقاله ابراهیم با عنوان «نقد نو نسل نو و امیر قادری» و خبر نگران کننده‌ای درباره احمدرضا احمدی و قطعه شعری که امیر صباغ از استاد گذاشته، و ادامه بحث درباره «مرد مرد» و اشاره به جشن مردان در مقاله اخیرم درباره کیمیایی و همچنین ادامه گذاشتن لینک پوسترهای درجه یک تاریخ سینما، و کامنت به نظر مهم سعید حسینی و بالاخره بحثی که امیدوارم بهتر و بیش‌تر از باقی موضوع‌ها ادامه‌اش دهید. خاطراتی که از پدران و مادران‌تان دارید، آن چه یادتان دادند و آن چه از عشق به سینما در سینه‌های‌تان به یادگار گذاشتند. روزنوشت کم ربط و پراکنده‌ای بود. اما وارد باغ کامنت‌ها (که این قدر زیاد بودند که به نوبت آن‌لاین نشدند) که شدید، احساسات‌ام را درک می‌کنید. سه شنبه 25 آبان 1388وسط برنامه 90ام که بعد از مدت‌ها دارد حال می‌دهد. به خصوص به خاطر سوال نسبت رحیم‌مشایی با مدیر عامل تازه سایپا و همچنین دعوت از شاه‌حسینی در برابر شریفی برای این ماجرای مزخرف منشور اخلاقی فوتبال. که تازه هنوز شروع شده. آمدم بگویم کامنت‌های امروز خیلی خوب است و این که با صوفیا و امیررضا در تهران امروز، صفحه‌ای درآورده‌ایم برای فیلم صداها تا موتمن هم بتواند حرف‌هایش را بزند که این لینک‌اش است + یادداشت کوتاهی که درباره این فیلم نوشته‌ام: (راستی کاوه فقط یک خبری از خودش به ما بدهد و بعد هر جا که می‌خواهد برود و این که جمله تارا نگران‌ام کرد. در کامنت‌اش نوشته درباره مطلب اعتمادم می‌ترسد نظر بدهد که شاید دعوا شود. بعد از این همه مدت کافه‌ای ساخته‌ایم که نگران همین چیزها نباشیم.) این هم یادداشت صداها: /**/ صفحه سینمایی امروز روزنامه را اختصاص داده‌ایم به فیلم صداها که بر پرده سالن‌های سینمای تهران است. صداها ساخته فرزاد موتمن، ضعف‌ها و قوت‌های خودش را دارد. اما افسوس که سر و صدایی که این روزها گرد فیلم به پا شده، فقط به بهانه حرف زدن درباره خود فیلم نیست. این سینما اگر قرار است زنده بماند، باید راه‌های دیگری به جز به راه انداختن این جور بحث‌ها و حرف وحدیث‌ها را برای بقای خودش پیدا کند. با این وجود اگر بخواهیم درباره خود فیلم صحبت کنیم، فیلم تازه موتمن، صاحب ارزش‌هایی است. از جمله دکوپاژ روان (و به خصوص در سکانس برخورد نونهالی و کیانیان) دقیق فرزاد موتمن، دیالوگ‌نویسی سعید عقیقی، حضور رویا نونهالی و از همه مهم‌تر بازی خیلی خوب طناز طباطبایی. و مهم‌ترین مشکل‌اش ایده‌برداری‌هایش از چند فیلم مهم و نه چندان مهم تاریخ سینماست، بی این که دلیل‌ وجودی‌‌شان در چنین داستانی معلوم باشد. مشکل دیگر فقط فاصله ایده تا اجرا نیست، فهم خود ایده هم هست.  به هر حال از این طریق کوشیدیم فرصتی فراهم کنیم برای کارگردان‌اش تا حرف‌هایش را بزند و امیدواریم به همین زودی، فرصت‌های برابری ایجاد کنیم برای دیگر طرف‌های درگیر و متهم در این بحث اکران فیلم فرهنگی در سالن‌های سینما (که مورد اعتراض سازندگان صداهاست) تا آن‌ها هم بیایند و به این بحث ادامه دهند. به هر حال هدف همه ما این است که بحث‌ها را هر چه بیش‌تر به سینما نزدیک‌تر کنیم و در این مسیر هر چه قدر بیش‌تر بتوانیم گرفتاری‌های سینما را از طرف دولت، به سمت صنف و برخورد مستقیم با مردم بکشانیم، برد کرده‌ایم. این به نفع خالص کردن و خالص شدن سینماست و به نفع فرزاد موتمن، که این وسط حداقل مطمئنم او سینما را دوست دارد. دوشنبه 24 آبان 13881- حق با ما بود وقتی زودیاک دیوید فینچر اکران شد و زیاد تحویل‌اش نگرفتند و ما آن قدر دوست‌اش داشتیم. روزنامه نیویورک تایمز تاثیرگذارترین ده فیلم هزاره جدید را معرفی کرده که میان کلی اسم معروف و قابل پیش‌بینی، نام زودیاک فینچر هم هست. کاش می‌توانستم دوباره یک نقد دیگر درباره‌اش بنویسم. 2- ستون اعتماد این هفته‌ام را بیش‌تر از باقی شماره‌ها دوست دارم. بخش اخرش در روزنامه اعتماد کمی تغییر کرده و کامل‌اش را این جا می‌گذارم: /**/ نیکی کریمی، جمشید لایق، نیما عباس‌پور، پینک فلوید و عباس کیارستمی هفته شصت و یکم از آن جا که همچنان اتفاق‌ها فراونند و فرصت و اندازه این ستون محدود، پس این هفته هم مجبوریم تیتروار سراغ این همه موضوع برویم: 1-     جشنواره فیلم کوتاه تهران همچنان ناامید کننده است. چند سال است پی‌گیری می‌کنم و به جز مورد خاص مربوط به شهرام مکری (که او خودش را محدود به نوع خاصی از سینما کرده است) هنوز نفهمیده‌ام که فیلم‌های آینده این سینما را قرار است کدام جوان‌ها بسازند. اتفاق امسال اما فیلم «جدول، روزنامه و...» است ساخته نیما عباس‌پور. سازنده‌اش صاحب سلیقه‌ این روزها محدود و حتی گمشده‌ای است و کوشیده تا راه تازه‌ای برای روایت یک داستان دلپذیر خودزندگی‌نامه‌ای پیدا کند. فیلمی پر از نیکلاس ری و کت استیونس و پیاده روی در خیابان زیبای ولی‌عصر و تهران دهه 1350. از همان فیلم‌ها که می‌توانند سهم‌شان از جاودانگی جهان را به ثبت یک لحظه خلاصه کنند. درباره‌اش باید بیش از این‌ها بنویسم، که می‌نویسم. اگر این شماره اعتماد، صبح دوشنبه، یعنی صبح آخرین روز برگزاری جشنواره به دست‌تان رسید، تماشای‌اش را از دست ندهید. 2-     صحبت‌های دوست‌ام امیر پوریا در برنامه دو قدم مانده به صبح درباره حرف‌ها و نوشته‌های اخیرم، به‌ام فهماند که در بحثی که درباره نقش تهیه کننده و نظام عرضه و تقاضا در سینمای ایران شروع کرده‌‌ام، سوء تفاهم‌هایی زیادی وجود دارد. وقتی امیر هنوز متوجه منظورم نشده، تکلیف خیلی‌های دیگر مشخص است. به نظرم مشکل این جاست که چنین بحثی چه به صورت تلویزیونی و چه در این ستون، زیادی تکه تکه و تلگرافی مطرح شده. امیدوارم همین روزها بتوانم در ماهنامه فیلم یا دنیای تصویر به شکل مفصل‌تری به‌اش بپردازم و دوستانی هم چه موافق یا مخالف، ادامه‌اش دهند. گفتم دنیای تصویر و یادم افتاد به جمله شاهکاری که بیژن اشتری، منبع‌اش را ذکر نکرده – شاید هم مال خودش باشد، و بالای ستون‌اش درباره فیلم تازه آندری بارتکوویاک، نوشته: «همه چیز پیش‌تر کشف شده است. فقط در جهان ابتذال است که هنوز سرزمین‌های نو وجود دارد.» می‌دانید که دارد از کجا حرف می‌زند. از کدام جهان تاریک... 3-     از آن جا که آقایان معاونت سینمایی، اعلام کرده‌اند که می‌خواهند تا قبل از جشنواره فیلم فجر، تکلیف فیلم‌های توقیف شده و به نمایش درنیامده را روشن کنند، اسم چند تا از مهم‌ترهایش را محض یادآوری این جا می‌آوریم: «آتشکار» محسن امیریوسفی، «صد سال به این سال‌ها»ی سامان مقدم، «آفساید» جعفر پناهی و... البته همچنان «سنتوری»، شاهکار داریوش مهرجویی. (که اکران‌اش بیش از هر چیز برای بهرام رادان خوب می‌شود). گفته شده که مردم، فیلم مهرجویی را در سالن‌های سینما دیده‌اند و صاحبان سالن‌های سینما شاید نخواهند این فیلم را اکران کنند. شما به این فیلم مجوز بدهید، باقی‌اش با ما مردم. 4-     این روزها سالگرد فروپاشی دیوار برلین است. یکی از آگهی‌های آلبوم the wall پینک فلوید، با طرحی از نوشته‌های روی این دیوار پیش از تخریب، از این قرار است: «مادر، چطور می‌تونم به دولت اعتماد کنم؟» در کتاب «مرد مرد» نوشته رابرت بلای، که هفته پیش به مناسبت اکران فیلم تازه مسعود کیمیایی پیشنهاد خواندنش را دادم، درباره علت بیزاری بیش از حد آن نسل از پدر/دولت چیزهایی نوشته شده که خواندن‌اش جذاب است. به جز این اما فکر می‌کنم خواندن و به کار بستن این جمله همیشه کاربرد دارد. در این صورت نه بیش از حد عاشق دولت‌ها می‌شویم و نه بیش از حد از آن‌ها متنفر. عوض‌اش به نفع خودمان به عنوان یک فرد در برخورد با ساختارهای مختلف قدرت فکر می‌کنیم. 5-     حرف فیلم کیمیایی شد. یادم افتاد که از تیم بازیگری خوب‌اش بنویسم. به خصوص محمدرضا فروتن، حمیدرضا افشار و نیکی کریمی با آن نمای درشت درخشان آخرش ته فیلم. ته مانده اندوهی در صورت‌اش وجود دارد که آدم یاد همان سوال جاودانی درباره بازیگری می‌افتد: تا کجایش مربوط به بازی و نقش‌آفرینی است و از کجا به بعدش مال خودش. 6-     تاسف از مرگ جمشید لایق به کنار، مرگ این بازیگر عزیز، فرصت و بهانه‌ای است برای تماشای یکی از بهترین سکانس‌هایی که در تاریخ سینمای این مملکت ساخته شده. صحنه مرگ قلی‌خان در مجموعه درجه یک «روزی روزگاری...» امرالله احمدجو. وقتی جمشید لایق با چپق‌اش نشسته و با صدای ایرج رضایی و نوای نی فرهاد فخرالدینی برای مراد بیگ تعریف می‌کند: «قلی خان دزد بود. خان نبود. لابد تو هم اسمش رو شنفتی. وقتی به سن و سال تو بود با خودش گفت ببینم تنهایی می‌تونم هزار تا قافله رو لخت کنم؟ با همین یه حرف، با جونش وایستاد و هزار تا قافله رو لخت کرد. آخر عمری پشت دست‌اش رو داغ زد (به چپق‌اش پک می‌زند) و به خودش گفت: هزار تای تو، تموم شد. حالا ببینم عرضه‌اش رو داری تنهایی یه قافله رو سالم برسونی مقصد؟ نشد... نشد... نتونست و مشغو‌ل‌الذمه خودش شد. تقاص از این بدتر؟» و بعد که این حرف‌ها را زد و تکیه داده به چپق‌اش مرد، مراد بیگ فهمید که قلی‌خان، خود طرف بوده و رد آخرین نگاه‌اش را گرفت، و بیابان‌هایی را دید بی‌پایان و ناشناخته و پیموده نشده.‌ این سکانس را می‌توانید در انتهای سی دی سوم از مجموعه‌ای که شرکت سروش، با کیفیت بسیار بسیار بد از این مجموعه عرضه کرده ببینید. برای بازخوانی و احیای این احتمالا بهترین سریال تاریخ تلویزیون ایران، برنامه‌ها داریم. 7-     و بالاخره مهم‌ترین و روشن‌گرترین موضوع این روزها، حرف‌های عباس کیارستمی و نامه بهمن قبادی به اوست. هر آن چه بخواهید از پیر دیر و یک جوان خام بشنوید، این جا هست. این که قبادی برای فیلم‌اش از کیلومترها دورتر و از آن طرف مرز، از جنبش این روزهای مردم ایران مایه می‌گذارد و این که گفته تشویق تماشاگران برایش مهم‌تر از جایزه نقدی که گرفته، بوده و این که توضیح داده سبک و سیاق‌اش در فیلمسازی تراژیک کمیک است! من این جا اما طرف عباس کیارستمی‌‌ام وقتی می‌گوید: «می‌خواهم هم‌چنان در كشور خودم و به زبان مادری‌ام فيلم بسازم. به ‌نظر اين كار هر روز سخت‌تر‌ می‌شود. انرژي من در حال پايان است و درسوی ديگر مشكلات درحال بزرگ شدن هستند... [اما] جايی كه شب‌ها می‌توانم آرام بخوابم خانه‌ام است. ما فيلم می‌سازيم تا زنده بمانيم. صرف‌نظر از اين‌كه چه شرايطی وجود دارد خانه‌ من در انتهای يك كوچه بن‌بست، جايی‌ست كه در آن زندگی می‌كنم و هيچ‌چيز مرا برای ترک آن متقاعد نکرده است.» قرار نیست همه فیلم‌های استاد را دوست داشته باشم. اما اپیزود محشر عباس کیارستمی در مجموعه «فرش» را ببینید. همان جا که روی آن می‌ایستیم. با دیدن این اپیزود هم، مثل شنیدن آن حرف‌ها، فرق میان پیر خرابات و جوان خام (امیدوارم حداقل صادق) را با تمام وجود درک خواهید کرد.       ستون اعتماد شنبه 23 آبان 1388بالاخره یک فیلم کوتاه در این جشنواره کسل کننده دیدم که دوست داشتم. اگر در این دو روز آخر باز هم نمایش داشت، فیلم دلچسب «جدول، روزنامه و...» (اگر درست نوشته باشم) ساخته نیما عباس‌پور را از دست ندهید. جوینده یابنده است رفقا. جمعه 22 آبان 1388این روزها خیلی‌ها دارند می‌میرند. امروز هم عباس شباویز تهیه کننده قیصر و جمشید لایق، بازیگر سینمای ایران. خدا به خیر بگذراند. این یک روزنوشت جدید است. خواندن بیست سی کامنت آخر روزنوشت قبلی یادتان نرود و این که به یاد مرگ لایق، پیشنهاد می‌کنم یکی از بزرگ‌ترین سکانس‌های تاریخ سینمای ایران را از دست ندهید: سکانس مرگ قلی‌خان با بازی لایق و دوبله ایرج رضایی در مجموعه شاهکار روزی روزگاری...پی‌نوشت: تماشای فیلم مستند یار دبستانی در جشنواره سینمای جوان هم برای خودش تجربه‌ای بود...پی‌نوشت: در این پرونده اخیر فیلم سامورایی در ماهنامه فیلم - که بحث درباره آن را ادامه خواهیم داد - نقد جواد رهبر را هم بخوانید. به نظرم از بهترین نوشته‌هایش است. خیلی دوست داشتم.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 15:33  توسط امیر قادری  |